آزرده از این گـردش ایـام بمیــرم - شعری از آقای محمد یوسفی حائز

جانا رسد آنروز که از خنجر نامرد

پرپر شده در پرده ابهام بمیرم

بگذار که این مردم فحاش بگویند

بگذار که آغشته به دشنام بمیرم

جانا بشکن قلب زبان بسته من را

بشکسته دل و یکسره ناکام بمیرم

چشمان تو شده باعث هر شعر من و کاش

در شعر تو بی شبهه و ایهام بمیرم

می میرم و تنها به همین فکر و خیالم

که ای کاش در آغوش تو آرام بمیرم

شاعر : محمد یوسفی حائز

وکیل پایه یک دادگستری

/ 5 نظر / 8 بازدید
آدم برفی

سلام برادر فوق العاده بود انصافا...

آدم برفی

استی برادررررررررررررر بچه های موفق و با ادب داق داق آباد کم نیستنا..... گفتم خودمو معرفی کنم شاید ..

برادر

به به!!! چه اشعاری... میگم اگه بتونین جمع آوری کنین در قالب یه کتاب می تونیم بدیم بیرون ها...می فروشیم کلی سود می کنیم نظرتون چیه؟[متفکر]

MJH

دم آقای یوسفی گرم البته دم شما(آقای جعفری) هم گرم[دست]

MJH

از اشعار خودتون و دیگر شعرای روستا که تا اونجایی که ما شنیدیم کم هم نیستند و شما هم خیلی هاشون رو میشناسید هم بگذارید. البته اگه تونستید تاپیک هاتون رو یه دسته بندی کنید. باز هم ممنون[لبخند]